| |
| چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390 |
| زنده ایم! |

سلام اینقدر ننوشتم که نوشتن یادم رفته! مرسی دوستای خوبم که به یادم هستین و به این خونه متروکه سر میزنین... درگیری های کار و زندگی تنهایی تو شهری مثه تهران، نگرانی های شناخته شدن و اصطلاحا لو رفتنم اونم بین همکارها و هم دانشگاهی ها، ورود آدم های جدید به زندگی و ترجیح بریدن از یه سری از آدمهای گذشته و چیزهای مرتبط باهاشون و ... باعث شد که هی کمتر و کمتر بنویسم، و کم کم دیگه کلا ننویسم! طوری که حالا دیگه اونقد نوشتن و از خودم گفتن و مثه قبل خودگشوده بودن واسم سخت شده که اگه بخوام بنویسم و وقت داشته باشم هم نمیتونم! ولی به قول یکی از دوستای وبلاگ نویس، وقتی یکی از بچه های وبلاگی مدتی نمینویسه اکثرا باید خوشحال شد، چون به این معنیه که تو زندگی واقعی اونقدر سرش شلوغه و درگیر، که دیگه به این دنیای مجازی نمیرسه. واسه منم میتونید خوشحال باشید! چون خیلی بهتر از روزهای قدیمم...
این روزها زندگیم اونقدر عجیب غریب و پرماجراست که اگه بخوام بنویسم قدر هر روز چه ماجراهای کاری و چه زندگانیایی(!!) واسه گفتن دارم! اما ترجیح میدم ناگفته بمونه، که اینجوری بهتره! در ضمن اولین امتحان ارتقا هم پاس شد و ما الان یک سال سومی میباشیم! خلاصه کلا همه چی آروم می باشد و با همه ی سختی ها و بی خوابی ها و عقب افتادگیهای مالی و جانی! و زن و زندگی و بچه ای! راضی میباشیم، خدا را شکر!
اگر نمی نویسیم اما میخوانیمتان و دوستتان داریم رفقا...
|
|
| |
| پنجشنبه 25 فروردین ماه سال 1390 |
| ۲۵ |

اوس کریم گردوغبارات محلی که باعث نمیشه که نظری به ما نیفکنی٬ نه؟! امروز چشم به راهتیم اوس کریم!
¤ امیدوارم... 
|
|
| |
| یکشنبه 7 فروردین ماه سال 1390 |
| تصمیم کبری |

میخوام سعی کنم راس میگی٬ تغییر سخته اما وقتی تو تونستی منم میتونم اگه ادعا میکنم که واسم مهمی٬ باید بتونم
باید سعی کنم باید بتونم به خاطر تو به خاطر خودم به خاطر کانون ... !  |
|